و اما زن...
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸٧  

عجیب است، تو در اوج یک بحث سیاسی هستی و حرف میزنی و حرف میزنی و حرف میزنی. در مورد خاتمی حرف میزنی. و وقتی در مورد آن لحظه برایت اس ام اس کند که:

Are oon moghe delam khast suratamo biyaram va ye buse kuchik az suratet bekonam va behetam begam ke duset daram.

میفهمی که چرا زن‌ها عجیبند. پیچیده‌اند و ..... دوست داشتنی.

میفهمی که خالق اگر دو تا کار خوب  توی عمرش کرده باشد، یکی اش ، حتمــــــــا، خلق زن بوده.

عجیب است!


کلمات کلیدی:
 
در جستجوی تاریکی
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٧  

Here it is my hand, blood+alcohol running through

seeking the darkness


کلمات کلیدی:
 
تلف شده
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٧  

سعادت‌آباد، بالای میدان کاج

     به خاطر مسئله‌ای که پیش اومده بود ( حاضر نشدن به موقع صحافی پایان‌نامه‌ام ) ذهنم خیلی مشغول بود. بخاطر مریضی و مسائلی که توی چک لیست پست قبل آوردم عصبانی هم بودم. جلو مغازه ایران کپی که رسیدم دیدم یه جای خالی برای پارک کردن هست. سریع با کله ماشینو چپوندم توش. داشتم شیشه‌ها رو میدادم بالا که دیدم یکی داره بوق میزنه بغل دستم. یه ٢٠۶ بود.

ـ فراریه

متوجه منظورش نشدم. مرد۶-٣۵ ساله‌ای بود که خالکوبی‌های روی بازوش از زیر آستین تیشرتش معلوم بود و سیگاری هم توی دست راستش داشت. با سرم اشاره کردم که متوجه نشدم!

ـ میگم فراریه ؟

ـ چی فراریه ؟

با ابرو‌هاش به اون سمت ماشین اشاره میکنه. تا سرم رو بر میگردونم متوجه کل قضیه میشم. دختر‌ی که اونقدر آرایش داشت که نمیشد چهره‌اش رو درست تشخیص داد و لباس و طرز راه رفتن هم کاملا مارک "فروشی" رو به دنبالش فریاد میکرد داشت از کنار ماشین رد میشد. با ادامه صدای مرده برگشتم سمتش.

ـ فراریه داداش. سه چهار شب پیش ما بود حالا ک.......... به خاطر بیست تومن راه افتاده بیرون. بهش میگم آخه ج......... تو لنگ بیس تومنی؟!!! حالا...

می‌پرم وسط حرفش

ـ خوب اینا به من چه ربطی داره ؟

ـ خواستم بگم اگه دنبالشی بو میده . دستمالی ماس.

با خنده میگم

ـ نه عزیزم . من با این فوتوکپییه کار دارم.

هنوز جمله‌ام کامل تموم نشده بود که خودش فهمید و رفت و ١٠ متر جلو تر کنار یه زانتیا که آروم کنار دختره میرفتن و مذاکره میکردن ترمز کرد. احتمالا همون دیالوگ‌ها رو باید برای اونها میگفت.

ذهنم بر میگرده به کار خودم و سریع کیفم رو بر میدارم که پیاده بشم اما برای یه لحظه در جا یخ بستم. صبر کن ببینم.

من چرا آروم با یارو حرف زدم

من چرا با خنده و لبخند باهاش حرف زدم

من به اون مرد گفتم " نه عزیزم" عزیزم!!!!!!!

تلف کردم. یک کلمه بزرگ رو تلف کردم. یک لبخندم رو تلف کردم. 

با عصبانیت کلید ماشین رو تو مشتم فشار دادم و به یه ٢٠۶ ، یک زانتیا و یک کالای فروشی که شونه به شونه با هم و مثل هم پیش میرفتن و توی ترافیک گم شدن نگاهی کردم.


کلمات کلیدی:
 
چک‌لیست من
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٧  

     اگرچه برای هرکس اینکه یکی یا چند تا از نشانه‌های زیر رو حس کنه، نشانه وجود افسردگی نیست اما حضور و استمرار یکی یا بیشتر از این نشانه‌ها برای مدت دو تا سه هفته می‌تونه از حضور جدی بیماری افسردگی و مرض‌های مربوط به افسردگی در شخص خبر بده.

     با این حال باز هم برای تشخیص دقیق بیماری باید به پزشک مراجعه کنم. برای خودم چک لیستی درست کردم تا اگر برای تشخیص پیش دکتر رفتم بدونم در مورد چی صحبت کنم و وقتم رو تلف نکنم. البته اگر طرف آدم آگاهی باشه.  حتی با خودم فکر کردم ممکنه بعضی از این نشانه‌ها ناشی از یه بیماری دیگه باشه اما وقتی خوب خودمو گشتم به این نتیجه رسیدم که نه، اصلا!

  • ü احساس غمگین بودن میکنم
  • ü زیاد گریه میکنم
  • ü حوصله‌ام سر رفته
  • ü من تنهام
  • ü گاهی واقعا احساس غم ندارم، احساس میکنم پوچ‌ام
  • ü اعتماد به نفسم رو از دست دادم
  • ü از خودم خوشم نمیاد
  • ü می‌ترسم، اما نمیدونم چرا
  • ü گاهی احساس میکنم اونقدر عصبانیم که میخوام مانیتور کامپیوتر رو از بنجره بندازم رو سر مردم
  • ü احساس گناه دارم
  • ü نمیتونم تمرکز کنم
  • ü گاهی کاری که چند دقیقه قبل کردم یادم میره
  • ü دیگه نمیخوام تصمیمی برای خودم بگیرم
  • ü یعد 23 کیلوگرم وزن کم کردن، احساس میکنم کار بیهوده‌ای کردم
  • ü تفریحی ندارم
  • ü در مقابل همه شکل علامت سئوالم، از همه سئوال دارم و هیچ کس از سئوال‌های من خوشش نمیاد
  • ü کسی نیست کمکم کنه
  • ü مدام دردسر پیش میاد برام
  • ü عصبی‌‌ام، خیلی خیلی زیاد
  • ü توی 5 دقیقه به چندین چیز مختلف فکر میکنم و تا ته شون رو میبینم
  • ü احساس میکنم من زشتم
  • ü مسیر زندگیم کو؟
  • ü میفهمم که زندگی ارزش زندگی کردن رو نداره، رو راست.
  • ü جدیدا زیاد طعم سیگارهایی که میکشیدم میاد تو ذهنم و وسوسه میشم
  • ü خوشم نمیاد به سر و وضعم برسم. اگرهم این کارو بکنم مدام تو آینه به خودم میخندم و ادا در میارم. مرتیکیه .. .
  • ü ضربان قلبم گاهی نامنظم میشه. نفسم بند میاد و میترسم
  • ü به قیافه پدرم وقتی من بمیرم زیاد فکر میکنم
  • ü وقتی لبخند میزنم از تو ...
  • ü خوابم بهم ریخته
  • ü اشتهام خیلی فرق کرده. وقتی با اون نیستم اشتها ندارم
  • ü دستام درد میگیره وقتی احساساتی میشم. انگار دارن میکشنشون تا کنده بشن
  • ü پشت گردنم درد میکنه
  • ü خیلی جالبه، اگر دلم بخواد کسی رو بغل کنم و گریه کنم، کسی نیست.
  • ü مادر.

 

     ارزششو نداره


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٧  

اگر نوازش نشوی،

                         

             ...مُخَت می‌پُکد!


کلمات کلیدی:
 
بدو بدو که آتیش زدم به مالم!
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٧  

دیشب داشتم برنامه Insider رو تماشا میکردم که یک خبر جالب دیدم! خبری با این مضمون که :

College Student Natalie Dylan Auctions Virginity Online

یک دختر دانشجوی کالج توی شهر سان دیگو ایالت کالیفرنیا بکا-رت خودش رو به حراج گذاشته. این دختر که دانشجوی کالج Sacramento State هست 22 سالشه و بکا-رتش رو برای بالاترین قیمت پیشنهادی روی سایت bunnyranch.com به حراج گذاشته و تبلیغاتی هم داخل خود شهر کرده. bunnyranch یکی از فاح*ش*ه خانه‌های ایالت نوادای آمریکاس که تونسته برای فعالیتش مجوز قاونی بگیره.

البته ایشون گفتن که در کل دنبال فقط دنبال بالاترین پیشنهاد نیستن و اینکه طرف آدم نایسی هم باشه مهمه! اگرچه دارن به میلیون دلار برای پایان کار فکر میکنن. خودش که میگه این کارو برای این میکنه که میتونه از نظر مالی بهش کمک کنه پول و پله‌ای بهم بزنه و موقعیت مالی ثابتی پیدا کنه. البته اینور و اونور هم گفته میشه برای اینکه خرج تحصیلشو جور کنه. گرچه... بیخیاله گرچه!

اونچه میدونم اینه که احساسات و نظرات هر کس در این مورد فرق خواهد داشت. یک نفر ممکنه بیاد و از دیدی بگه : وای به حال اون سیستم اقتصادی که توش برای ادامه تحصیل طرف باید خودشو اینطوری بفروشه. یک نفر دیگه ممکنه بگه: خدا بهت اخم میکنه ها! دیگری ممکنه در بیاد که : بابا ایول ایده! یک نفر هم میگه: شماها همتون اشتباه میکنید و موندین توی جهالت این دختر نمونه بارز یک انسان روشن فکره.

ذهن هممون طوری میره سمت این قضیه اما یک لحظه لطفا صبر کنید! آیا کسی به این موضوع فکر کرده که کلا چرا باید همچین خبری پخش شه ؟ کسی به اینکه این داغترین خبره هفته بوده و تنها و تنها این برنامه Insider یک مصاحبه با این آدم داره فکر کرده؟ به نظر من اونهایی که میخوان به کثیفیه این ماجرا فکر کنن اول در مورد کثیفیه دنیای رسانه و خبر و رقابت فکر کنن و بدونن این دختر تنها دختری توی آمریکا نیست که مشکل پرداخت شهریه داره و تنها دختری هم نیست که برای پرداخت پولش و احیانا تفریح خودفروشی میکنه. اما اولین دختریه که داره این کاره به صورت حراجی انجام میده و به نظر من، ایده این کار از خودش نبوده. منظورم اینه که یالا با هم روراست باشیم، دختری که دست به همچین کاری میزنه اینقدر زشته اونقدر تنبل هست که نشینه به این موضوع فکر کنه و همینطور هم خنگ. مطمئنا اون کسی که توی اون رسانه همچین ایده‌ای رو ساخته و تونسته از این خبر و اختصاصی کردنش پول بسازه خیلی باهوش تره.

این دقیقا اون روی قضیه‌اس. مردم برای پیدا کردن موقعیت مالی مناسب میرن به یه کالج. به نظر من این موضوع بیشتر از اینکه جنبه " هزینه کالج" داشته باشه جنبه Entertainment داره که الان توی آمریکا درآمدش کمتر از معاملات نفتی نیست. چرا ؟ چون توی اون جامعه شما حتی اگه بدونین همین الان لیندزی لوهان و پاریس هیلتون چه مارک صندل خریدن یا آخرین IM که به یه پسر ناشناس دادن چی بوده میتونی کلــــــــــــــــی $ بسازی. حقیقت اینه آمریکا تشکیل شده از عده کمی ( که اکثرا آمریکایی اصیل نیستن ) آدم باهوش که به جماعتی عظیم از گاو و گوسفند حکمرانی میکنن.

به خاطر خدا! این دختر اونقدر زشته که ساعت بذاری جلوش عقربه‌اش وامیسه! و امیدواره که یه آدم نایس برای اینکه برای اولین بار ( اگر جدی اولین بارش باشه) ترتیبشو بده بهش میلیون$ بده؟ شاید به دونالد ترامپ فکر میکنه؟! و موضوع اینه که این اتفاق هم میفته و مطمدن باشید پولش هم کم نخواهد بود. گفتم که. گاو و گوسفند زیاده اونجا.

دنیا داره جای عجیبی میشه! یک زمانی فا-ح&شه‌ها فقط بدنشونو می‌فروختن نه روح و شخصیتشونو.

پ.ن1: اونچه در مورد آمریکا گفتم رو در نظر بگیرید. فرقش با مملکت خودمون اینه که اینجا تشکیل شده از عده کمی( که اکثرا ایرانی اصیل نیستن)  گاو و گوسفند که به جماعتی عظیم از آدم‌های باهوش حکمرانی میکنن. فلذا بدبختی ما باز هم عظیم‌تر و دردش الیم‌تر است.

پ.ن2: اما ما که خیلی خندیدیم سر این موضوع.

 


کلمات کلیدی:
 
آرزو‌های بزرگ
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٧  

امشب چه شبی بود. باورم نمیشه به همین سادگی یکی از آرزو‌هام عملی شد.

باهاش تو ایستگاه چشمه توچال باشم! اونم تو شب. نشستیم لب دیوار چای خوردیم و روبرو رو نگاه کردیم. ماه رو نگاه کردیم و یه ستاره کوچولو. حیف، حیف که به دلیلی مجبور شدیم زود برگردیم. میخواستم کلی حرف هم بزنم. این برام تا چند وقت پیش یه آرزو بود و الان که واقعیت شده حس فوق‌العاده‌ای دارم.

آرزو‌های بزرگ داریم و آرزو‌های کوچیک. ممکنه برای خیلی‌ها این آرزو‌ی من کوچیک باشه. اما لذتی که توش برام هست از صد تا آرزوی بزرگ هم بیشتره. آرزوی من بزرگ بود. من از این آرزو‌های بزرگ زیاد دارم. خیلی. خدایا اگر لذت آرزو‌های بزرگم این همه‌اس لذت آرزو‌های سوپر سایزم چقدره؟!!! میخوای منو بکشی ؟ هان ؟!


کلمات کلیدی:
 
یه چشی
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٧  

صبح از خواب پا شدم، زیر لبم دارم یه سری فوحش میدم به ets.org  که چرا نمره تافل منو نمیزنن مادر مرده‌ها. هنوز همونطوری لخت رو تخت نشستم و یه چشی ( یک چشمی ) کامپیوترمو پیدا میکنم و میذارم روی پام. همزمان دارم به مزخرف بودن روزی که هنوز شروعش نکردم، به اینکه اول دوش بگیرم بعد قهوه‌ام رو بخورم یا اول قهوه بخورم بعد دوش بگیرم. به اینکه آیا کسی خونه هست یا نیست و به اینکه خواب دقیقا چی دیدم فکر میکنم.

برای بار 500 ام توی 19 روز اخیر میرم تو سایت تا باز ببینم در کمال ناامیدی نمره‌ من نیست. نبودنش یک طرف، اینکه هر روز بیشتر امیدم رو به اینکه نمره خوبی بگیرم از دست دادم یه طرف و هر دفعه موقع log in کردن این فکر تو ذهنم ماراتون میره که اگه نمره اونی که میخوام نباشه به پدرم چی بگم و چطوری توجیح کنم. کلیک که میکنم یهو میبینم نمره حاضره. چشمام هر دو باز میشه تا آخر و استرس تمام وجودم رو میگیره. دیگه حوصله ندارم. میگم به جهنم و کلیک میکنم. چشمام سریع میگرده دنبال کلمه total و یهو بومممممممممممممم. چقدر روز خوبیه. چه آفتاب قشنگی. چقدر همه چیز خوبه و من چقدر تو هوام. باورم نمیشه نمره‌ام اینقدر خوب شده. برای یک لحظه احمقانه‌ترین فکری که ممکن بیاد به ذهن کسی تو موقعیت من میاد تو سرم ! راحت شدی پسر! خوشبخت شدی. ..

الان حدودا 13 ساعت از اون لحظه میگذره. دقیقا نشستم همون جایی که صبح نشسته بودم و احساس کردم چقدر دنیا خوبه و دارم تایپ میکنم. الان میدونم همه چیز همون لحظه‌اش جالبه . مثل سال تحویل. قبلا هم تو همین وبلاگ گفتم. به محض اینکه سال تحویل میشه تمام شور و هیجانش از بین میره برام. الان نشستم همون جا. بعد اینکه کلی امروز فامیل بهم زنگ زدن و ابراز خوشحالی کردن و برام پپسی باز کردن. " ادامه موفقیت ها" و " درجات بالاتر" و " همیشه شاد مثل الان" و " افتخارات بیشتر " و تو هم فقط کافیه پشت‌بند هر کدوم از این عبارات با صدای مملو از سپاسگذاری و مثلا شادی بگی فقط " مرسی و همینطور برای شما " و قطع کنی و بعدی. مطمئنا اگر نمره جالبی نمیگرفتم هیچ کدوم زنگ نمیزدن که بگن " اشکالی نداره حالت خوبه ؟‌ " . منم تمام مدت فکرم یه جاس. که چرا گوشیش نمیگیره. چرا اس ام اسه نرفته براش. تنها کسی که دوست داشتم با صدای خودم بهش بگم. تنها کسی که دوست داشتم خوشحالی و حسی که اون لحظه اول اول داشتم باهاش شریک شم.  تنها کسی که دلیل اینه که الان که به 13 ساعت پیش فکر میکنم کلی سئوال برام باشه که " چیکار میخوام بکنم ؟‌" . تنها کسی که دوست داشتم بهش بگم شاید دیشب حق با تو بود ، زندگیم اینقدرم افتضاح نیست. اما هر چی گرفتم نشد. اس ام اسم هم نرفت. من موندم و تماشای فروکش کردن خوشحالیم. و هی لعنت فرستادم به مخابرات.

به این نتیجه رسیدم که چیزهایی که خیلی خیلی میتونن بزرک باشن برای دیگران و حتی برای خودت هم خیلی بزرگ و نگران کننده باشن، مثلا یه امتحان سرنوشت ساز، چند ثانیه ،‌ آره فقط چند ثانیه بعد اینکه نتیجه شو فهمیدی میتونن فقط برای خوشحالیه همون چند ثانیه ات دوام داشته باشن. این وسط یه چیز دیگه اصله . مطمئنم اگه تونسته بودم همون لحظه باهاش حرف بزنم شاید حس خوب و خوشحالیم تا همین الانم ادامه داشت. چطور می‌تونم فقط به نتیجه خوب امتحانم فکر کنم وقتی دوست ندارم استفاده ازش باعث شه اونی که اصله از دست بدم ؟ حالا نشستم و میگم اوکی ، این یکی نگرانی هم رفت کنار . حالا باید بگم what's next? huh


کلمات کلیدی:
 
لامسه
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٧  

گاهی فکر میکنم دور و برم پر است از دستکش. دور و بر من پر از دستکش‌هایی ست که توشون آدم رفته.

و من هر بار که به آدم‌هایی که کل هیکلشان را کرده‌اند درون دستکش فکر میکنم. میخندم.

دست میکشم به کله ام و از حس تیغ تیغی موهایی که خودم با ماشین زده‌ام کیفور می شوم و ادای آدم‌های متفکر به خودم میگیرم و بعد که دستم را از سر کچلم بر میدارم باز من به آدم‌های توی دستکش فکر میکنم.

و هی فکر میکنم .

و هی به خودم میگویم چقدر بد است آدم توی دستکش برود.

لمس کردن خوب است. حس لامسه خوب است. لامسه بهت درک میده. و هی میگویم مردم ظلم میکنند به این حس. لامسه مظلوم مانده است بین حس ها . ما همه میبینیم ، میشنویم و میبوییم هان ؟ اما هیچ کدام به نزدیکیه لمس کردن نیست. هیچ کدام لمس کردن نیست.

و آی که لجم میگیرد از اینکه مردمان توی دستکش فکر میکنند چشم نمیتواند لمس کند. گوش لمس کردن بلد نیست و لمس کردن بویایی جک است! جک نیست، شما توی دستکشید. شما بلد نیستید.

وقتی دستکش دستت میکنی، نمیفهمی !

وقتی دستکش دستت میکنی سردی کلید خانه در زمستان را نمیفهمی! فرق بین جنس یک پانصد تومانی و هزار تومانی را نمیفهمی و باید حتما توی جیبت را نگاه کنی ! در نهایت اما کار انجام میشود، کلید را در دست نگه میداری و در خانه را باز میکنی و قبلترش هم پانصد تومانی را داده‌ای به آقای راننده!

موسیقی را گوش میدهی و فقط گوش میدهی. در هفته سه میلیون و چهارصد و دوازده تا فیلم میبینی و اگر بهت بگن در موردش ١٠ دقیقه حرف بزن جک تعریف میکنی. یا بوی عطرهای مختلف زن یا دختری که دوست داری یادت میرود. میتونی به ساعت و حرکت ثانیه شمارش نگاه کنی و حسش نکنی . واسه همین یادت میره داری زمان رو از دست میدی.

آخر حوصله سر برترین مردم برای توی دستکشی‌‌ها ،‌ بیرون دستکشی‌ها هستند.

یک عده هم خیلی خوشحالند. چون توی دستکش شفافند و فکر میکنند کسی نمی‌بیند. و هی ادا در میآورند. هی ادا در می‌آورند .

و من هم خوشحالم. اما اعصابم خیلی خورد است . چون هی و هی آدم‌های توی دستکش زیاد میبینم.

اما من لامسه‌ای در مقابل او ندارم. اما حسش میکنم.میدانم نمی توانم ، اما انگار لمسش میکنم.

می توانم این دختر را آنقدر نگاه کنم که انگار دمای پوست صافش را با نوک انگشتانم حس میکنم.

صدایش را آنقدر لمس میکنم که بالا و پایین شدنش . قطع و وصلش. همه اش را مو به مو حفظ می‌شوم.

و وقتی میتوانم اینطور نگاهش کنم انگار دست راستم به دورش است و وقتی حرف میزند دست چپم لابلای انگشتانش بازی بازی میکند. و وقتی. . .

و وقتی بویش . . . بویش را حس میکنم ضربان قلبم بالا میرود.پشت گردنم داغ می‌شود. انگار ناخداآگاه دست راستم این زیبایی دوست داشتی را میفشارد و انگشتان دست چپم به انگشتان کشیده و زیبایش گره میخورد. و کافیست یک بار دیگر بو بکشم تا گرما و ملایمت پوست خوش رنگش را روی صورتم احساس کنم. . . حتی

حتی اگر همیشه هنوز من اینجایم و او چند متر آنطرف‌تر.

 


کلمات کلیدی:
 
عکس
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٧  

 

 

 

 

آذربایجان شرقی‌، روستای کندوان - این بچه‌ها محلی بودن و داشتن ذغال‌بازی میکردن. وقتی میخواستم ازشون عکس بگیرم نمیذاشتن. البته من آخر کار خودم رو کردم. حس جالبی دارم نسبت به این عکس. بعدش یکیشون به ترکی یه چیزی بهم گفت که نفهمیدم.


کلمات کلیدی: