گاهی فکر میکنم دور و برم پر است از دستکش. دور و بر من پر از دستکشهایی ست که توشون آدم رفته.
و من هر بار که به آدمهایی که کل هیکلشان را کردهاند درون دستکش فکر میکنم. میخندم.
دست میکشم به کله ام و از حس تیغ تیغی موهایی که خودم با ماشین زدهام کیفور می شوم و ادای آدمهای متفکر به خودم میگیرم و بعد که دستم را از سر کچلم بر میدارم باز من به آدمهای توی دستکش فکر میکنم.
و هی فکر میکنم .
و هی به خودم میگویم چقدر بد است آدم توی دستکش برود.
لمس کردن خوب است. حس لامسه خوب است. لامسه بهت درک میده. و هی میگویم مردم ظلم میکنند به این حس. لامسه مظلوم مانده است بین حس ها . ما همه میبینیم ، میشنویم و میبوییم هان ؟ اما هیچ کدام به نزدیکیه لمس کردن نیست. هیچ کدام لمس کردن نیست.
و آی که لجم میگیرد از اینکه مردمان توی دستکش فکر میکنند چشم نمیتواند لمس کند. گوش لمس کردن بلد نیست و لمس کردن بویایی جک است! جک نیست، شما توی دستکشید. شما بلد نیستید.
وقتی دستکش دستت میکنی، نمیفهمی !
وقتی دستکش دستت میکنی سردی کلید خانه در زمستان را نمیفهمی! فرق بین جنس یک پانصد تومانی و هزار تومانی را نمیفهمی و باید حتما توی جیبت را نگاه کنی ! در نهایت اما کار انجام میشود، کلید را در دست نگه میداری و در خانه را باز میکنی و قبلترش هم پانصد تومانی را دادهای به آقای راننده!
موسیقی را گوش میدهی و فقط گوش میدهی. در هفته سه میلیون و چهارصد و دوازده تا فیلم میبینی و اگر بهت بگن در موردش ١٠ دقیقه حرف بزن جک تعریف میکنی. یا بوی عطرهای مختلف زن یا دختری که دوست داری یادت میرود. میتونی به ساعت و حرکت ثانیه شمارش نگاه کنی و حسش نکنی . واسه همین یادت میره داری زمان رو از دست میدی.
آخر حوصله سر برترین مردم برای توی دستکشیها ، بیرون دستکشیها هستند.
یک عده هم خیلی خوشحالند. چون توی دستکش شفافند و فکر میکنند کسی نمیبیند. و هی ادا در میآورند. هی ادا در میآورند .
و من هم خوشحالم. اما اعصابم خیلی خورد است . چون هی و هی آدمهای توی دستکش زیاد میبینم.
اما من لامسهای در مقابل او ندارم. اما حسش میکنم.میدانم نمی توانم ، اما انگار لمسش میکنم.
می توانم این دختر را آنقدر نگاه کنم که انگار دمای پوست صافش را با نوک انگشتانم حس میکنم.
صدایش را آنقدر لمس میکنم که بالا و پایین شدنش . قطع و وصلش. همه اش را مو به مو حفظ میشوم.
و وقتی میتوانم اینطور نگاهش کنم انگار دست راستم به دورش است و وقتی حرف میزند دست چپم لابلای انگشتانش بازی بازی میکند. و وقتی. . .
و وقتی بویش . . . بویش را حس میکنم ضربان قلبم بالا میرود.پشت گردنم داغ میشود. انگار ناخداآگاه دست راستم این زیبایی دوست داشتی را میفشارد و انگشتان دست چپم به انگشتان کشیده و زیبایش گره میخورد. و کافیست یک بار دیگر بو بکشم تا گرما و ملایمت پوست خوش رنگش را روی صورتم احساس کنم. . . حتی
حتی اگر همیشه هنوز من اینجایم و او چند متر آنطرفتر.